دکتر مينو محرز، متخصص عفوني در گفتگو با سلامتيران با تاييد اين مطلب گفت: «از بين هر 100 مبتلا به آنفلوآنزاي خوكي ممكن است دو نفر به مرحله شديد بيماري برسند و به آيسييو نياز پبدا کنند. در عين حال، مردم بايد بدانند که با مشاهده علايم سرماخوردگي نبايد نگران شوند چرا که در اغلب موارد حتي نميتوان به آنفلوآنزاي نوع A شک کرد.»
وي ادامه داد: «در صورتي که علايمي شبيه به آنفلوآنزا در فردي ظاهر شد و تا سه روز طول کشيد و تب ادامه داشت بايد به پزشک مراجعه شود اما در صورتي که آنفلوآنزاي نوع A تشخيص داده شود و فرد هيچ بيماري زمينهاي هم نداشته باشد باز هم جاي نگراني نيست چرا که استراحت کردن، نوشيدن مايعات، تغذيه مناسب و استفاده از استامينوفن بهعنوان تب بر يکي از مهمترين اصول درمان است.»
دکتر محرز تصريح کرد: «نکته بسيار مهم اينکه افراد مبتلا هنگام عطسه و سرفه بايد جلوي بيني و دهان خود را با دستمال بگيرند و بلافاصله دستمال را داخل کيسه پلاستيک گذاشته و يا در سطل زباله بيندازند. در عين حال، ضروري است در هنگام عطسه يا سرفه از بردن کف دستها در جلوي دهان و بيني خودداري كنند زيرا اين مساله موجب ميشود عامل بيماري روي دست 2 تا 8 ساعت باقي بماند و به وسايلي که دست ميزنند منتقل شود. حتي با دست آلوده به صورتشان دست زده يا چيزي را ميخورند که دوباره ويروس را به بدن آنها وارد ميکند.»
توفیق نصیبمان شد بعد از مدتهای مدیدی که قصد انجام این سفررا داشتم انجام شد . کشور سوریه وشهر دمشق را برای دومین بار میدیدم الان با دید دیگری در اطراف سفر به این نتیجه رسیدم که کشور سوریه از لحاظ شهریت ووضعیت آن از خیلی از شهرهای ما عقب تراست وبه نظر می آمد که چندان توسعه وپیشرفتی نداشته است. توفیق دیگر این سفر حضور درکشور لبنان بود . لبنان وبخصوص شهر بیروت قابل مقایسه با ما وکشور ما نیست علیرغم جنگهای انجام شده دراین کشور رنگ وبوی جنگ وخرابی درآن مشاهده نمی شود.تمیزی ونظافت ُُ نحوه شهرسازی این کشور درسطح کشورهای اروپایی بود وواقعا تحسین برانگیز بود. امیدوارم همه دوستان بتوانند به آنجا سفرکنند واز نزدیک مشاهده نمایند.
راستش دوستانی بیان نموده بودند من بدلیل دور شدن از مجومرد بمدت چندین سال باعث عدم شناخت نسل جدید نسبت به خودم بوده ام باید بگویم من همیشه هرجای ایران که بوده ام بادیدن ویا شنیدن نامی از مجومرد ویا مجومردی ها قلبم به تحرک می افتاده وهمواره ارادتمند وعلاقمند به همه هموطنانم بوده وانشاء الله خواهم بود.راستش خودم هم علاقه ای به دور بودن از وطن ندارم ولی جبر زمانه ومشکلات کاری نگذاشته من بخواست خود باشم. این را هم بگویم هرچند شاید برخی در مجومرد باشند ولی نعمات وجود در آن را لمس نکنند ولی مطمئن باشید ما که از وطن دورشده ایم محاسن وطنمان را درک می کنیم ومطمئن باشید محاسن برمعایب میچربد.
پخش خبر وگزارش خبرنگار صدا وسيماي يزداز اخبار ۲۰:۳۰بطور سراسري انعكاس يافت .جداي از خوب وبد اصل اين ماجرا وترفند وسوء استفاده زشت خبرنگار از اعتماد يك انسان مسئول وتحصيلكرده خواستم از زبان يك يزدي كه دور از يزد ودر جمع غير يزدي ها حضور داردبايد بگويم همه مردم ايران يزدي ها را بعنوان انسانهايي مومن ودرستكار مي شناسند واحترام ويژه اي براي آنان قائلند واين گونه اعمال زشت حيثيت چندين ساله يزديها كه بواسطه انسانيت وخداترسي هزاران يزدي درطول تاريخ بدست آمده را لكه دار مي كند. اي كاش چنين نمي شد؟؟؟؟!!!!!!
یادم می آید بیش از سی سال پیش من کوچک بودم حاج آًقای سیدعلی رضوی پدربزرگوار حاج آقاکاظم امام جمعه فقید در کوچه ما منزل داشت آنزمان ایشان بنام جاج آقاعلی معروف بود زمان عبور او از کوچه بطرف مسجد وبازگشت او هم مشخص بود اهالی کوچه سعی می کردند زمان حضور وگذشت ایشان از کوچه صدای رادیو خودرا کم می کردند چون چنانچه صدای آواز رادیو از منزلی بگوش حاج آقا می رسید درب آن منزل را می زد واز باب امر به معروف ونهی از منکر تذکر می داد . آن زمان هنوز انقلاب نشده بود ولی ابهت وعظمت روحانیت بحدی بود که بدون داشتن قدرت وحکومت مردم حساب می بردند ومعتقدانه وباباور دینی احترام می گذاشتند ولی الان چرا ما اینگونه ایم من نمی دانم اگر کسی می داند مرا هم راهنمایی کند!!!!!
آقای دکتر مجید رفیعی تخصص رادیولوژی قبول شده اند وخوشبختانه درکرمان هم هستند. با واسطه ای خودرا برایشان معرفی کردم که ما بچه یک محلیم ولی ایشان مرا نشناخته بود. خیلی برایم جالب بود نسل جدید رضوانشهر یک نسل قبل از خودش را هم یاد نمی دهد.روزگار چنین است ویا محله وافراد گسترش یافته اند که شناخت افراد برای هم مشکل شده است . این امر هرچند کوچک به نظر می آیدولی نشان از این خواهد داشت که بزودی رضوانشهریها هم افراد هم محل خودرا نشناسندواین هم حسن است وهم عیب . حسن آن این است که رضوانشهر روبه توسعه وگسترش است واین نوید خوبی برای آن خواهد بود ولی دورافتادن مردم از هم که آفت زندگی شهرنشینی است دامنگیر محل ماهم خواهد شد.
درایام شبهای قدر ماه مبارک رمضان واقعا یاد وطن
وشبهای احیاء در رضوانشهر عزیز افتادم ودلم
گرفت.از اینکه مدتی بود نمی توانستم بروز شوم
متاسفم ولی خدامیداندقلب ودلم باهموطنانم
بوده وآنان را همیشه دوست می دارم.در
وبلاگهای همشهریان گشتی زدم وبلاگ وبلاگ
ابزارآلات قائم ووبلاگ باران نورکاری از دوست
عزیزم آقای حاتمیان را یافتم که بروز بودند.
ازدست داد ن مادر بسیار سخت ودشواراست بگونه ای که انقلابی در انسان وجود می آورد الان با گذشت چندماه از فوت مادرم هنوز به حالت عادی برنگشته ام امید وارم دوستانی که مادرشان درقیدحیات است قدرشان رابدانند .
بسیاری از دوستان با ایمیل وپیام و..... ابراز همدردی نموده ومرا شرمنده الطاف خودشان نموده اند . از همه شما تشکر می کنم وامید آنکه به شادی جبران نمایم .
مادر به خا ک پای تو سوگند در جهان
پاکــیزه تر زمهر تو در سیـنه ای نبود
آلوده بود جز دل تو هر دلی که بـــود
مهری نبـود کز پی آن کینه ای نــبود
***
پاسی ز شب گذشته وخوابم نمیبـرد
ای جان فدای دیده ی شب زنده دارتو
چون کودکان خسته سرا پا بــهانه ام
بازا کـــــه باز مانـــــده دلم بی قرار تو








ایستاده از راست: غلامرضا شکوه فرد- حسین نصیریان- آقای حدادی -صفر حاتمی صادق کریم نژاد-
نشسته از راست: شهید عظیمی دخت- ابوالقاسم حاتمی - شهید برزگری- صفرحاتمی- محمود حاتمی

ازسمت راست: آقای فلاح - آقای سمیعی - سید کاظم پوررضوی- ابوالقاسم حاتمی -شهید ابوالقاسم رفیعی

ایستاده از راست:نفراول یادم نیست- داودباقری فرد- علی هاتفی-محمودحاتمی
نشسته از راست: ابوالقاسم حاتمی-مسعودخلیلی
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
۲-در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم!
«هر مانعى= فرصتى









